دلش کشیدُو هوس کرد کهکشان بکشد

ومحض خاطر گنجشک آسمان بکشد

اثیر ذوق و هنر را به پای دنیا ریخت

که کیمیا بکند خاک و استخوان بکشد

جهان همیشه کسل بود پس قلم برداشت

که زیر شاخه ی ممنوعه , نردبان بکشد

گناه بود ، تو بودیُ و سیب کافی بود

که دست وسوسه هایم دو استکان بکشد

محال بود نبوسیدنت قسم به  لبت

که آفرید مرا تا تو را دهان بکشد

خراب کرد اتاق قشنگ و  دنج مرا

که جای آن قفسی قدر يک جهان بکشد

نیاز ارثیه ام بود ، او فقط میخواست

که ته اراده ی من را به امتحان بکشد

و سنگ داد به دستم تو را نشانه گرفت

که از تو سمبل هابیل قهرمان بکشد

و مادرت شده  بودم چه جبر شیرینی

که پیر کرد مرا تا تو را جوان بکشد

به جرم سر به هوا بودنم بهانه گرفت

تو را به تبصره آورد خط ـ نشان بکشد

و رفت مدعی ات شد که مادرت بوده

بدون اینکه تو را درد زایمان بکشد

وخاک کرد مرا چون تو تا ابد میخواست

مرا به زیر لگدهای این و آن بکشد

عجیب بود که من باز عاشقت بودم

نشد که دوزخی از کینه بین مان بکشد

محال نيست که تو، عشقُ و او یکی بودید

که جلوه جلوه کشیدت که جاودان ، بکشد

دلش کشید و به هم زد تمام دنیا را

که باز، از تو جهانهای بیش از آن بکشد

                           ****

تو عشق بودی و من باز عاشقش بودم ........

  

پ.ن .۱

ایده ی اولیه این شعر رو سالها قبل سید رضا محمدی، شاعر توانای افغانی با خواندن غزلی زیبا در حوزه هنری تهران در ذهن من کاشت که متاسفانه  شعر رو درست به یاد ندارم ،فقط همین یکی دو بیت  در ذهنم مانده ....(در قسمت کامنتها مریم حقیقت عزیز زحمت کشیدند کل شعر رو نوشتند بخوانید که خواندنش خالی از لطف نیست)

چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من

غریب  و کج قلق و دربه در کشید مرا

خوشش نیامد و این طرح را به هم زد و بعد

پدر کشید تو را و پسر کشید مرا