تبليغاتX
دیکتاتوری با چشمهای قهوه.... ای
ادبی

  سلام

عذر میخوام از تمام دوستانی که  که شعر یا نقد برای این پست نوشته بودند . به دلایل نامعلوم که برای خودم هم عجیبه محتویات این پست پاک شده و من مجبورم دوباره نقدها و شعرها رو سر فرصت اضافه کنم که البته این روزها به خاطر وقایع اخیر ایران واقعا حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم .این هم شعری که دیگه واقعا ربطی به خردادسیاه امسال و تولدی که تا ابد برام سیاه باقی خواهد ماند نداره .یاحق

بیست و نه شمع رو به خاموشی

روی کیکی که میرود از یاد

صندلیهای پر، پر از خالی

عکسهای تکی ،ده خرداد

برگ میزد تمام عمرش را

دستهای زمختِ یک حسرت

سرنوشتی سیاه و خط خورده

زیر دست خدای بی دقت

بیست و نه سال کفشهایش را

با جهان می دواند اما باز

مثل یک بومرنگ می افتاد

باز هم روی نقطه آغاز

سالها مثل عابدی غمگین

سجده میکرد های هایش را

پیش چشم همان خدایی که

بسته از عمد چشمهایش را

حرف میزد شبانه روز اما

روبه روی سکوت یک دیوار

بسته بودند گوشها انگار

مرده بودند موشها حتی

****

میدود پابرهنه با وحشت

پشت کابوسهای تو در تو

بچه ای که دوباره کز کرده

کنج صندوق های یک پستو

بی صدا گریه میکند اما

پشت گل خنده های سرخابیش  

ترس را سوت میزند هر شب

با تفنگ قشنگ قلابی ش

فکر میکرد با خودش برود

پشت یک آسمان بی نرده

بیست و یک سال بعد او بود و

عشق بازی شعله با پرده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:52  توسط ر.ابراهیمی  |