تبليغاتX
دیکتاتوری با چشمهای قهوه.... ای
ادبی

همیشه پشتِ غزلهایتان زنی پیداست

 

که چشمِ آبی مستش رقیبِ صد دریاست

 

زنی که خواهش شبهای بی مَنَت بوده

 

نشسته کنجِ خیالت ببین گُلم اینجاست

 

ببار ابـــــر خسیـــــسم بـــــبار می رویـم

 

ببار پوچِ مهیبی که سایه ات بر ماست

 

منم همان زنِ گیسو شِلالِ میشی چشم 

 

که پایِ عشقِ نجیبم به خط تو   امضاست 

 

دوباره مرد فلانی به چادرم پیچیـــــــــد

 

که حیف نیست عروسک قناری ات تنهاست ؟

 

من از تمامِ گُذرهای بی تو می ترسم

 

و تو تمامِ گُذرهای پِیــــــــکرت( لیلاست)*

   

 ******

 

درونِ وحشت بخشی به هوش می آیم

 

ولمس پچ پچِ گنگی که طفلکی از ماست

 

کنارِ تختِ غریبم نوشته : بی همراه

 

مکان:اتاقِ مجانین و ظاهرا" فرداست

 

جنون چه اَنگِ تمیزی..... صدای تو می گفت

 

ازاین به بعد عزیزم تو خانه ات اینجاست

 

* پارانویا : بیماری بدبینی

*  گفت لیلا معشوق تمام عاشق هاست

و یه موضوع جالب: دیروز وقتی داشتم همینجوری دلِی دل کنان از جلو دفتر شعر جوان در نمایشگاه کتاب می گذشتم دوست عزیزی بنده رو یه جا اوردند وبعد از چاق سلامتی یکهو پرسیدند: رویاجان شما جز کدوم دارودسته هستید. منی که تا حالا فکر می کردم دارم کار ادبی می کنم . یک لحظه خودم رو در هیئت مافیا با اسلحه وتیربار تصور کردم وچهار شاخ نگاهش کردم ودر نهایت اظهار بی اطلاعی کردم اما ایشون گفتند که می دونند بنده در کدوم باند هستم و منِ گردن شکسته هم هرچی اصرار کردم تا ایشان دارودسته مذکور رو معرفی کنند  تا حداقل حقوق عضویتم رو از باندم بگیرم نگفتند که نگفتند. خلاصه اینکه تصمیم گرفتم اینجا بنویسم تا شاید اگه کسی خبر داره من رو هم مطلع کنه و راستی چی داره به سر ادبیات ما میاد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:43  توسط ر.ابراهیمی  |