|
|
|
|
|
ایندفعه نمی دونم چرا ولی تصمیم گرفتم یه مطلب علمی علاوه برشعر براتون بنویسم مطلبی که شاید به همه ی ما مربوط بشه یا نشه .
داستان از این قراره که یه روز تصمیم گرفتم برای موضوع پایان نامه فوق لیسانسم مبحث اختلالات شخصیت رو انتخاب کنم . حین بررسی به اختلالی برخوردم که خودم اسمش رو گذاشتم بیماری جلب توجه اما اسم علمی و درستش اختلال شخصیت نمایشی هست . احساس نیاز به توجه احساسیه که در همه آدمهای نرمال و سالم در حد متوسط خودش دیده میشه والبته در افراد هنرمند به مراتب با تجلی زیباتری نمایان میشه . هنرمندان واقعی و ماندگار از طریق هنر ارزشمند ومتعالی خودشون این نیاز رو به طریقی مثبت ارضا می کنند و اما امان از هنرمند نماهاکه نیاز به جلب توجه در حد بیمارگونه ای در ذره ذره ی وجودشون موج می زنه واز هر کانال مشروع ونامشروعی سعی در ارضا این حس دارند . لباسهای خلاف هنجار زبان و گفتار نامتعارف و حرکات و سکناتی که به تنهائی خود بیانگر عمق فاجعه ست . البته این بیماری مخصوص قشری که احیانا کار هنری می کنند نیست بلکه در تمام تیپ ها واقشار دیده می شه اما طبق آمار وتحقیقات دانشمندان در میان هنرمندنماهااین بیماری بمراتب بیشتر است . حالا شاید با خودتون بگید که هنر زیبا برابر خلاقیت است وخلاقیت برابر با متفاوت بودن با هنجار اما حرف من اینجاست که هنر زمانی ماندگار میشه که خلاقیت در کنار سلامت روانی همراه باشه اینطور نیست ؟ راستی چقدر خوبه هر کدوم از ما فکر کنیم که چه مقدار به هنرمندهای واقعی نزدیکیم همین . وحالا برسیم به حضرت شعر که مدتی با من قهر است وبا هر کوششی بود دعوتش کردم هر چند وقتی خالی از هر چیزی هستی بهتر از این هم نمی شود و وقتی در تنهائی شمال جنوب را آواز می خوانی غمگین تر از این نمی شود. تنکابن چه شهر غمگینی ست وقتی از انتظار لبـــــــــــــریزی وقتی از کاسه کاسه ی صبرت لب به لب قطره قطره می ریزی یک پرنده و ذبح ِ یک پـــــــرواز حسرت دیدن بهاری کـــــــــه ... شیشه هایی که سخت می کوبد به تنش آخرین فراری کـــــه ... یا نه آن تک درخت مغمومی بر تنت هی دخیل می بنـــدند ... هرزه هایی به شکل یک قدیس این تبرها چه رذل می خندند جیب هایت هنوز مغرورنـــــد تو ولی از خودت تهی هستی مثل یک ببر بسته ی زخمی بین یک مشت وحشي پستی انسدادی به اســـم آزادی واژه هایت دروغ اجبــــاری باز لبخندِ من چه خوشبختم تو در آغوش گرم کفتاری ... می روی تا کنار تنهـــــائی ارتفاعی شبیه پل اینجاست در دلت یک جنوب جا مانده در قطاری که مقصدش دریاست رودخانه مهیب می گــــــــرید شاید این رودخانه نه حتمــا می برد بسترش تمامت را سمت دریای شهرتان بعدا لذت گرم آخرین سیگــــــار مزه ی تلخ آخرین ودکــــــا ارتفاعی شبیه پل اینجاست یک جسد شکل تو و یا رویا راستی همینجا از دوستانی که لطف می کنند ونقد می کنند بینهایت تشکر می کنم واگر دوستانی می خواهند بنویسند ایراد وزنی داره دقیقا ایراد رو ذکر کنند تا حداقل اینجا از علم اونها استفاده بشه و بستری برای پیشرفت همه فراهم شه و موضوع دیگه ای که می دونم به هیچ کجای دنیا برنمی خوره اینه که آرشیوم رو پاک کردم و توی لینکهام کمی خونه تکونی راه انداختم به این امید که سال ۸۷ رو جور دیگه ای شروع کنم شاعر تر و مستحکم تر . حالا هم دلم می خواد مثل تمام کلیشه های بهاری از همین جا بهار رو به همه تبریک بگم و وآرزوی روزهای بهتر رو برای همه وخودم داشته باشم یاحق |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 16:29 توسط ر.ابراهیمی
|
|
||